تبليغاتX
فراسو
خورشید
تیره روز غبار زمین است ،
 و ماه
سیه پوش سوگ آسمان .
.
.
.
 زمین
گل آلوده گویچه ای است
بویناک

.
.
.
و زمان
ثقل سهمگین دشنامی است
که در ابدیت موهوم دقایق 
پیوسته تکرار می شود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 11:32  توسط حمید  | 

 

(گریه شبانه)

شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت
دوباره گریه بی طاقتم بهانه گرفت
شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست
دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت
نشاط زمزمه زاری شد و به شعر نشست
صدای خنده فغان گشت و در ترانه گرفت
زهی پسند کماندار فتنه ، کز بن تیر
نگاه کرد و دو چشم مرا نشانه گرفت
امید عافیتم بود ،روزگار نخواست
قرار عیش و امان داشتم ،زمانه گرفت
زهی بخیل ستمگر که هرچه داد به من
به تیغ باز ستاند و به تازیانه گرفت
چو دود بی سرو سامان شدم که برق بلا
به خرمنم زد و آتش در آشیانه گرفت
چه جای گل که درخت کهن ز ریشه بسوخت
از این سموم نفس کش که در جوانه گرفت
دل گرفته من همچو ابر بارانی
گشایشی مگر از گریه شبانه گرفت
                                                                       ه.ا.سایه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 8:21  توسط حمید  | 

... و تقریبا تمامی اوقات یک موجود مثلا انسانی مصروف فعالیتهایی می شود که تازه اگر بتواند ماه را به نیمه برساند ! یک ماه نیمه تمام شکسته قامت بی فروغ !!!
اختاپوس تورم و گرانی و رشد بی رویه قیمت کالا ها و نیازمندی های ضروری رفته رفته تمامی انرژی و  تاب و توان انسانی یک فرد را در اختیار گرفته و اهسته اهسته از او موجودی می سازد فاقد هرگونه اندیشه های والای انسانی ، انسانی که تمامی اندیشه و افکارش مصروف چگونگی تهیه  خوراک و پوشاک و مسکن و اجاره بها و اقساط ماهیانه و وام بانکی  و تحصیل فرزندان و ... گردیده واین چنین است که در هر دوره ای فاتحه فرهنگ و تمدن و اخلاق و انسانیت و هر آنچه در فرایند رشد و ارتقاء فرهنگ بشری می بایست به کار برده شود ُخوانده می شود .
 آرمانها و ایده آلهای بلند انسانی در حد نازل ترین سطح مادی خود افول یافته است و سخن از اخلاق و فرهنگ و خود سازی فردی و رعایت اصول اخلاقی از نظر بسیار کسان ، مسخره می نماید.
  کدام قله کدام اوج؟
اگر گلی به گیسوی خود می زدم
از این تاج کاغذین
که بر فراز سرم بو گرفته است
فریبنده تر نبود؟
  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 14:10  توسط حمید  | 

و این منم
فروچکیده قطره آب سپیدی
که سیاهی تقدیرش  
 غفلت بی هنگام مردی است
که عشرت نیمه شبانش 
غلطیدن در اندام زنی بود
که خوشبختی را
جز در خود سپاری بی دریغ خویش
نمی یافت !

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:13  توسط حمید  | 

گاه که در پیاده روها و در انبوه رفت و امد مردمانی که پریشان و سراسیمه با چهره هایی بیگانه و بی اعتماد از این سو به ان سو می روند قرار می گیرم هراس عجیبی تمام وجودم را در بر می گیرد مثل کودکی میمانم که گم شده باشد اندامها مثل سایه های سنگینی از کنارم رد می شوند و خنده ها و حرف ها بشتر به وزوز انبوه حشراتی می مانند که در ظهری تابستانی بر روی لاشه حیوان مرده ای هجوم اورده اند و جز خوردن لاشه هیچ چیز برایشان اهمیتی ندارد.حتی اگر بخواهند به هر قیمتی بپراکنندشان.خدای من !این ازدحام و این رفت وامدهای سراسیمه بی هدف و این ولع ناتمام در خریدن و چشم چریدن و گفتن و خندیدن و مصرفیدن برای چیست ؟  
انسان پوک پر از اعتماد
انسانی که جستجوی هویت از دست رفته خود را جز در پرسه زدنهای بی هدف و خریدن های بی مورد ودر رفت امدهای تکراری هر روز نمی یابد.
(شاید در اینده های نه چندان دور داستان لاک پشتی که می خواست پرنده باشد را بنویسم .)

    

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:14  توسط حمید  | 

تا قصر آفتابی گنجشکهای باغ
تمام راه دویدم درون تاریکی
در لحظه حضور
نه باغ و نه افتاب بود . 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:29  توسط حمید  | 

اشک رازی است
عشق رازی است
لبخند رازی است
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنانکه که ببینی
یا چیزی چنانکه بدانی
من درد مشترکم
مرا فریاد کن ...

راستی ، چه رازی در پشت واژه واژه شعر های شاملو نهفته است که همواره و همواره از پس سالها دوباره خوانی ها و دوباره شنیدن ها ،یگانه و جادویی و سخت عاشقانه می نماید؟
چه رازی ؟
دوباره دلتنگم
و یگانه های جادویی و عاشقانه شاملو ،زمزمه واره های همیشه تنهایی من است .
آه پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگو ...
زبان شعر شاملو را بیش از زبان شاعران دیگر دوست دارم چرا که شاملو پیش از آنکه بخواهد شعری بسراید خود شاعرانه زیست و اندیشید و به واسطه عمق اندیشه و اعجاز منحصر به فرد زبان خویش ،به وسعت های نادیده زیبایی ره یافت که دیگر شاعران، فرصت ـ حتی ـ پرسه زنی در آن سرزمین ها را نیافته بودند .
آه ای یقین گمشده ،ای ماهی گریز 
در برکه های آینه لغزیده تو به تو
من آبگیر صافیم ،اینک به سحر عشق
از برکه های آینه راهی به من بجو  ...
   
شاملو شاعر اشک ها و لبخند ها  
شاملو شاعر آب ها و آیینه ها
شاملو شاعر برکه ها و ماهی ها
شاملو شاعر زندان ها و رهایی ها  
شاملو شاعر دشت ها و جنگل ها
شاملو شاعر بادها و باران ها  !   

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:48  توسط حمید  | 

 

 

نامه های یک معلول ذهنی

من یک معلول ذهنی ام . نامم چیست ؟ نمی دانم  . واینکه چند ساله ام؟ یادم نمی آید.اما اگر نسبت کودکی به میان سالگی را در نظر بگیریم چیزی کمی بیشتر از کودکی و چیزی کمتر از میان سالگی باید باشد . البته دیگران معتقدند معلولان ذهنی زیاد زیاد که سنشان (سنی عقلیشان) بالا برود همان 10 تا 11 سال است و شاید گاهی به کمتر از آن هم نرسد . برای من اما تفاوتی نمی کند که آنها در باره من چه می اندیشند .

من یک معلول ذهنی ام .راستش را بخواهید پیش از این نمی دانستم. چون همانطور که می دانید ظاهر یک معلول ذهنی می تواند خیلی طبیعی به نظر برسد.مثل همه انسانهای معمولی دیگر. منظورم مانند همین جمعیت زیادی است که بر روی کره زمین زندگی می کنند.اما کم کم بر اثر نوع توجه دیگران دریافتم احتمالا چیزیم هست و من از آن بی خبرم. 

من یک معلول ذهنی ام و با اینکه از شمار روزها ی زندگی ام 14600 روز می گذرد ،همچنان کودک مانده ام . البته وقتی متوجه شدم کمی ترس برم داشت اما به قول آن نویسنده روسی - همان که چهره ای زمخت ،ریشهای بلند و جثه تنومندی دارد : انسان تنها موجودی است که به همه چیز عادت می کند ،من هم کم کم با خودم کنار آمدم و راستش را بخواهید _صادقانه بگویم_ از خودم خوشم آمد. یعنی خودم ،خودم را دوست دارم !

من یک معلول ذهنی ام و آخرین باری که بیش از هر زمان دیگر این موضوع را فهمیدم  ،روزی بود که با دسته گلی از شاخه های پر طراوت میخک های مینیاتوری وارد ایستگاه مترو شدم . نمی دانید انبوه مسافرانی که در ایستگاه بودند چگونه نگاهم می کردند ؟!رفتارم برایشان خیلی عجیب بود .این را از طرز نگاهشان که خیره به من می نگریستند به آسانی می شد فهمید .آن شب خودم شنیدم که یکی از مسافران به بغل دستی اش می گفت : طفلک دیوانه را ببین، چه دل خوشی دارد .گویی در این دنیا زندگی نمی کند...!

من یک معلول ذهنی ام . در میان مردمم و بی آنکه مزاحمتی برای کسی فراهم کنم ،با ایشان زندگی می کنم. بیچاره دوستانم ! حق دارند برایم متاسف باشند.اما خودم خوب می دانم ،دیگر کار از کار کذشته است. امید عافیتی برای این بیمار زار نیست.

خوب یادم می آید. یک روز همکارم هراسان وارد اتاق کارم شد و آنچنان که پنداری خبر فوت کسی یا اتفاق ناگواری را بخواهد بازگو کند ، به من گفت : می دانی چه شده ؟ دیدی چه شد ؟ طبق اعلام رسمی سازمان بورس جهانی ،قیمت هر دلار به مبلغ 24000 ریال افزایش یافت !!!!!!

...و من همچنان که از قاب کهنه و کوچک پنجره اتاق کارم به بیرون می نگریستم گفتم : در عوض غروب خورشید را  می بینی ؟ امروز چقدر زیباتر به نظر می رسد.گویی جام بزرگی از شراب ،در کام شفق فرو می رود و ...

 هنوز جمله ام تمام نشده بود . با نگاهی که حاکی از غیض بود درب اتاقم را به هم کوبید و از اتاق خارج شد.

آن سوی در شنیدم که می گفت :

مردک دیوانه ! دنیا را آب ببرد ، اورا خواب ... .

آه ، گاهی دلم برای خودم می سوزد .برای فرزندم ،برای همسرم ، برای ....گاهی که خودم را به جای انها در نظر می گیرم ، می ترسم . خیلی زیاد.با خودم می گویم : بی چاره ها ! دل به که خوش ساخته اند! اما، وقتی می بینم  ، که من تنها یک نشانه و شاید - یک بهانه  - در نقش حامی ایشانم و سر پرست حقیقی - آن وجود آگاه تواناست- کمی دلم آرام می گیرد . با خودم فکر می کنم : چگونه ممکن است ؟ کسی که از انجام ساده ترین امور که منجر به موفقیت های کوچک اقتصادی می شود ناتوان است ،پدر خوبی برای فرزند و همراه خوبی برای همسرش باشد ؟

من فقط می توانم دوست داشته باشم .آنچنان که دوست دارم .و از کسی که وسیله ای جز دوست داشتن در اختیار نداشته باشد ، آیا انتظاری جز این می توان داشت ؟

-و این یکی دیگر از نشانه های معلولان ذهنی است.رشد یک قسمت از عواطف و احساسات و عقیم ماندن سایر توانایی ها !-

هر روز که می گذرد ، بیگانگی بیشتری با محیط پیرامون و مردمانی که می بینم احساس می کنم. راستش من هیچ تلاش غیر متعارفی که باعث شود تا دیگران را از خود برانم انجام نمی دهم اما همینکه دست به انجام  کاری می زنم –از ساده ترین امور تا برخی امور مهم اجتماعی – باعث می شود که دیگران تصور کنند من یک انسان عقب مانده ذهنی هستم و علی رغم اینکه کم کم به آستانه  میان سالگی وارد می شوم، نوع رفتارشان با من شبیه رفتار با مردمانی است که عقب مانده اند .

دیگر کم کم دارد باورم می شود که چیزیم هست و خود از آن بی خبرم .

 روزهای خیلی دور تر از اکنون ، روز های نشاط نوجوانی و جوانی ،روز های سرمستی و رهایی ،  فکر می کردم  انسان هرگز به ساحت بزرگی و کمال قدم نمی گذارد مگر اینکه بتواند ساحت کودکی خود را همچنان از پس سالهای سال ،حفظ کند .مستی و نشاط همواره ام مانع از آن می شد تا مثلا مثل بزرگترها از طرفندها و راهکار های مضحکی که دیگران به عنوان ابزار بزرگی استفاده می کنند ،استفاده کنم .حتما تا کنون متوجه شده اید برخی با ورود به بعضی جاها ،نوع برخورد و حالت رفتارشان تغییر می کند.انگار نه انگار که اینگونه نیستند و تظاهر به دیگرگونه بودن می کنند.

ذهن من از کجا فرمان می گیرد؟

اکنون که به بیما ری ام  پی برده ام ، معنا ی بسیاری از رفتارهای افراد پیرامونم که در گذشته مبهم به نظر می رسید را دریافته ام. مثلا آن روز که با مجمو عه ای از مدیران کارخانه برای صرف نهار به رستوران محل کارم رفته بودم .  آنچنان سرزنش شدم که تصمیم گرفتم دیگر هرگز با همکارانم به رستوران نروم.تنها به یک دلیل ساده غیر متعارف ! زیرا هنگام خروج از رستوران ،بیش از حد معمول از مسول خسته آشپزخانه قدردانی کرده بودم .-همین-

چرا نمی توانم مرز میان باید ها و نباید ها را تشخیص بدهم . چرا نمی توانم آنچنانکه دیگران فکر می کنند بیندیشم و آنچنان که زندگی می کنند ،زندگی کنم.مگر غیر از این است که بارها و بارها ،بسیار بارها تصمیم گرفته ام با استفاده از روش و الگویی که روال معمول جامعه است زندگی کنم ،باز در نیمه های راه کم آورده ام .

تقصیر من چیست که بین خود و دیگران تفاوتی نمی بینم؟

تقصیر من چیست که  یک پزشک و یک رفته گر  در نظرم برابرند .

تقصیر من چیست که سوسک ها را دوست دارم و مورچه ها را بیشتر و گاوها ... که جای خود دارند؟

تقصیر من چیست که وسوسه مطالعه یک رمان مثل جنگ وصلح تولستوی مهم تر از برنامه ریزی خرید یک منزل مسکونی است؟

تقصیر من چیست که جدول ضرب نمی دانم ؟

تقصیر من چیست نمی توانم بزرگ شوم و هرچه تلاش می کنم دستم به جایی نمی رسد؟

 تقصیر من چیست؟

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 11:49  توسط حمید  | 

تقدیم به افرای عزیزم

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 14:48  توسط حمید  | 

هرگز نمی اندیشیدم تا این انداره مهربان باشی و شاید یهتر است یگویم :هرگزنمی پنداشتم تا این اندازه برایت اهمیت داشته یاشم !

راستش را بخواهی تجربه با تو بودن را ،بیش از همه چیز و همه کس دوست داشته و دارم ،چرا که لذت احساس و دریافتنت ،با تمامی لذاتی که تا کنون چشیده و دریافته ام ،تفاوت دارد !

لذت تخصیص تو وقت خطاب      

آن کند که ناید از صد خم شراب  ....

یک نوع سرمستی هوشیارانه.

چگونه می توان تو را سرود ؟

چگونه می توان تو را نگاشت ؟

چگونه  می توان تو را به تصویر کشید ؟

تو همه هستی و در عین حال ،هیچ نمیتوانی باشی!

فراموشت کرده بودم مهربان .

و تو گاه گاه خود را به یادم می آوری ،تا فراموشیت ،همیشگی نشود ، تا فراموشیت به فراموشیم نسپارد !

مهربانی تو از حد و اندازه برون است .این موضوع را بار ها و بارها ، بسیار بارها دیده ام ،شنیده ام ،و با تمام احساس بودنم چشیده ام .

دیرسالی است که تو را می جویم.

تو را از نخستین روز تولدم ،

نحستین روز چشم گشودنم ،

بوییدن و چشیدنم ،

گریستن و خندیدنم جسته ام !

تو را پیش از همه زمانها و آغازها جسته ام .

تو تمامی تمنای منی .

با تو تمام بودنم ،بی تو خراب می شود

با تو هر آنچه بود و شد ،بی تو سراب می شود !

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 23:17  توسط حمید  |